من و مسلم
داداش آرزوهاي مشترکي داريم که به نظر خندهدار ميرسند ولي هميشه نهايت تلاشمان
را براي محقق شدنشان کردهايم. آرزوهاي ما اصلن بزرگ و دور از دسترس نيستند. مثل وزن
کم کردن پارسال تابستان که نتيجهاش کاهش وزن 10 کيلويي من و 27 کيلويي مسلم بود. کاش روزي حوصله داشته باشم ازش بنويسم براي خودش
داستاني بود آن تابستان. رستوران زدن، فتح دماوند، خوردن يک رُل کالباس برش
نخورده، کلهپاچه خوردن توي يک صبح برفي، لنج خريدن، گلخانه زدن در اطراف تهران،
استخدام يک سرايدار پير براي گلخانه که دختر جواني دارد، کتک زدن پيرمرد سرايدار
توي سوز سرما کنار حوض گلخانه، داخل آوردن آقاجاني وقتي جمعه غروب براي گرفتن پول
شارژ ميآيد، قفل کردن در و کتک زدنش در حد مرگ، سرقت از موزه جواهرات، سرقت از بانک سپه شعبه
فرجام و ... همه اينها يا آرزوهايي بودند که برآورده شدند يا اين که در ليست
انتظار هستند براي فرصت مناسب. بعضيهايشان هم صرفن توي تخيلمان بوده و هست ولي آن
چنان شاخ و برگ پيدا کرده و وقت و بيوقت در موردش حرف زدهايم که ميتوانم بي کم
و کاست تعريف کنم که مثلن بعد از اينکه از پنجره ميپريم توي خانهي همسايهمان –
سامورايي – عکسالعمل سامورايي چيست؟ و قرار است چه بلايي سرش بياوريم.
خلاصه اين که
من و مسلم ساعتهاي زيادي را صرف آرزوهايمان کرديم. هر وقت از در بانک سپه شعبه
فرجام رد ميشويم سعي ميکنيم با دقت همه چيز را زير نظر داشته باشيم. ساعتي که
ماموران حمل پول ميآبند، تعدادشان، هيکلشان، شلوغي خيابان و ... همهي جوانب را
در نظر گرفته بوديم تا اينکه چند روز پيش ديدم جلوي جليقهي مامور لاغر مردني
تفنگ به دست يک سوراخ است. بعد از چند روز پرس و جو فهميدم که سوراخ دوربين است و
فيلمبرداري ميکند تا اگر کسي حمله کرد از روي فيلم شناسايي شود. حالا اينکه اين
حرف تا چه حد درست است جاي شک و شبههي بسيار دارد و ممکن است فقط يک سوراخ معمولي
باشد و اصلن خبري از فيلم نباشد. ولي نميشود ريسک کرد. حالا مجبوريم همهي نقشهمان
را عوض کنيم. يا بايد با نقاب برويم که خودش کلي جلب توجه مي کند و درد سر ساز است
يا اين که از پشت غافلگيرشان کنيم و اجازه ندهيم بچرخند. هيچ راهي به ذهنم نميرسد.
توي فک و فاميل و دوست و آشناهايتان سارق حرفهاي سراغ نداريد؟
׀ +׀ نویسنده:
׀ تاریخ: شنبه سی ام آبان 1388 ׀ موضوع: ׀
واي از دنيا که يار از يار ميترسد
«غربت
تلخي که دامنگير من ويارانم
گرديد، با اندکي استعدادي که دارم، همه به سرود و ترانه تبديل شد ومن خواستم با اين سرودها دل خود و همدلان خود را تسلي
بخشم. فقط همين !» جملاتي که
خوانديد از اميرجان صبوري است. آهنگساز، ترانهسرا و خواننده افغاني که سالها است
در ازبکستان زندگي ميکند.
آهنگ
شهر خالي از ساختههاي خود اميرجان صبوري است که چند سال پيش در آلبوم «زندگي همين
است» منتشر شد و حسابي گل کرد اين آهنگ را نگاره خالوا خواننده جوان تاجيک هم
خوانده. هر دو اجرا شنيدني است.
׀ +׀ نویسنده:
׀ تاریخ: جمعه بیست و دوم آبان 1388 ׀ موضوع: موسیقی ׀
دروغ چرا؟ تا
قبر آ... آ... آ... آ... حالم خوب نيست. هر چه قدر هم بيشتر زور ميزنم که سر حال
باشم کمتر به نتيجه ميرسم. فقط گاهي اوقات پيش ميآيد که مثل آدميزاد باشم و آن
هم مقطعي و گذراست. از آن جا که هيچ علاقهاي ندارم به ادامهي اين شرايط و معتقدم
هر آدم سالمي اگر مدت زيادي تحت تنش باشد حتمن کارش ساخته است تصميم گرفتهام چند
وقتي از دنياي نت دور باشم شايد بهتر شوم.
شما که غريبه
نيستيد. ميترسم. ميترسم هيچ وقت نتوانم مثل گذشته بشوم.
من مريض شدم.
چه مرضي؟ خودم هم نميدانم. فقط براي اينکه عمق فاجعه را بفهميد بد نيست بدانيد
که هيچ ميلي به غذا ندارم. وجود همچين حسي در من زماني ميتوانست از علائم ظهور منجي
بشريت باشد.
امروز وقتي اين
وبلاگ را ديدم و متوجه شدم نويسندهاش چهارده سال دارد منتظر فرصتي بودم تا به شما
هم معرفياش کنم. متاسفانه من نوشتهاي از چهارده سالگيام ندارم که بدانم چهجور
فکر ميکردم و مينوشتم. با چهارده سالههاي امروز هم رابطهاي نداشتهام که ادعا
کنم که ميشناسمشان ولي تا همانجا که در محيط وب وبلاگهاي مختلف را ميخوانم به
نظرم اين دختر خانم بي نظير است. نه اينکه چيز خاصي بنويسد. اتفاقن خيلي هم مسائل
روزمره و تفکرات خودش را مينويسد و زيبايياش در اين است که کاملن ساده مينويسد.
نه وبلاگش پر از گل و بلبل و شکلک و ... است نه پر از شعرهاي کپي شده از وبلاگهاي
ديگر. نکتهِ جالب ديگر اينکه از فروردين 85 دارد مينويسد. مثلن اين مطلب را هجدهم اسفند 86
نوشته و چه قدر قشنگ توانسته تفکراتش را در مورد موضوع زن منظم کند تا بتواند آنها
را بنويسد.
قبلن گفته
بودم سه تا امتحان توي يک روز دارم. از لحظهاي که نمرات اين سه تا امتحان اعلام
شد در يکي از اعضاي بدن اينجانب مجلس جشن و پايکوبي به صورت کاملن خود جوش به راه
افتاده.
چهقدر خوب
است که آسمان هنوز هم ميبارد. اينجا همه چيز انگار دزديده شده، هيچي ديگر سر جايش
نيست. ولي اين يکي هنوز همانست که بوده، ميخواهم بروم زير باران قدم بزنم تا خيس
خيس بشوم کسي هم نيست که بگويد "اين کارو نکن، سرما مي خوري پسرجان" ميداني؟
امروز فهميدم تو هم که نباشي آسمان باز هم ميبارد. من خوشبخت ترينم وقتي باران ميبارد،
حتا اگر بدترين و مزخرفترين باشم. تو هم زير باران قدم بزن. آدم زير باران خوشبخت
تر است.
من بالاخره دیشب برگشتم. همین که مسنجرم را باز کردم دیدم بعله، ار آن اتفاق هایی افتاده که اگر ده سال صبح تا شب بنشینی پای کامپیوتر برایت نمی افتد اما همین که ده روز مسنجرت را باز نکنی ممکن است پیش بیاید.